آخرین ستاره
مهدی جان! روزی تو خواهی آمداز کوچه های باران تا از دلم بشویی غم های روزگاران
من و انتـظـار و كـابوس و تنهـايــي من و حس اينكه هر لحظه اينجايـي دارم آينه ها رو گـم ميكنم كم كم تـو رو هــر طــرف رو ميكنـم ميبينــم نگو از تو چشمام چيزي نميخوني تو كه لحظه لحظه حالم رو ميدونــي اگه ايـن بهــارم بـر نـگــردي خـونـه ديـگـه چيـزي از مـن يـادت نميمونـه
عصر یک جمعه ی دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟ چرا آب به گلدان نرسیده است؟ چرا لحظه ی باران نرسیده است؟ وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید، بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟ چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟ دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد، زمین مرد، زمین مرد ، خداوند گواه است،دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی… *** …عصر این جمعه ی دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟ به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی ست زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم مگر این روز و شب رنگ شفق یافته، در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای؟ ای عشق مجسم! که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت. نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت به فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت ای ماه! بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم توئی ، آجرک الله! عزیز دو جهان یوسف در چاه ، دلم سوخته از آه نفس های غریبت دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپرشده، همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت ببری تا بشوم کرب و بلایی؟ به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد ، نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچاره ی دلداده ی دلسوخته ارباب ندارد… تو کجایی؟ تو کجایی؟ شده ام باز هوایی،شده ام باز هوایی… *** گریه کن گریه وخون گریه کن، آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست، کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم، و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من هم چو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است، و این بحر طویل است وببخشید که این مخمل خون، بر تن تبدار حروف است که این روضه ی مکشوف لهوف است، عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است، و ارباب همه سینه زنان، کشتی آرام نجات است ، ولی حیف که ارباب «قتبل العبرات» است، ولی حیف که ارباب«اسیر الکربات» است، ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنه ی یار است و زنی محو تماشاست زبالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که «الشّمرُ …» خدایا چه بگویم «که شکستند سبو را و بریدند …» دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی، قسمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی، تو کجایی … تو کجایی… . شاعر : سید حمیدرضا برقعی بذار آدما بدونن , عاشقم عاشقی رسوا اگه روزی بدونم که , تو دیگه منو نمی خوای اگه دنیا منو بخواد , بی تو من دنیا نمی خوام بی تو من یه بی پناهم , تو قشنگ ترین پناهی دستامو بگیر تو دستات , لحظه ی دل بی قراری لحظه ی بی قراری , لحظه ی بی قراری بار عشقمو نمی شه , حتی رو کوهم بذاری من که تک سوار دنیام , واسه ی عاشق سواری همه فصل جوونیم پا به پای عاشقی رفت تا رسیدم به تو عمرم مثه عطر رازقی رفت دل من تو این جزیره واسه هردلی پناه بود لب ساحل تکو تنها چشم به راه قایقی رفت دیگه حوصله ندارم خسته ام خسته ی خسته روی کتفم جای زخمو دلم از همه شکسته اگه آهم سینه سوزه یا که حرفام پره درده پشت این همه ترانه عاشقی چله نشسته!! تو به دریا دل سپردی
من به ساحل چشم به راهت دل من هواتو کرده . . . . من می روم!
تا تو رفتی همه گفتند : از دل برود هرآنکه از دیده برفت و به ناباوری و غصه من خندیدند! آه ، ای رفته سفر! کاش می آمدی و می دیدی که در این عرصه دنیای بزرگ ، چه غم آلوده جدایی ها هست و بدانی! که از دل نرود هر آنکه از دیده برفت ... مولای من سلام سلام! سلامی به بلندای قرن ها انتظار و به زیبایی غربتت سلام! سلامی به کهنگی یک سال قدیمی و به طراوت یک سال جدید سلام بر تو و بر مادرت و پدرت و دوستانت و همراهانت مولای من! یک سال گذشت و من خیلی اندهگین نیامدنت شدم. خیلی دلم برایت تنگ شد. جمعه ها اشک ریختم. هر چه بودم و نبودم ولی همیشه برایت دعا کردم. مولای من امروز روز اول سال ماست. سالی فارسی! سالی باستانی! سالی آریایی! سالی که ما دوستش داریم و می دانم تو هم به خاطر ما دوستش داریم و می دانم که به خاطر ما این عید را پذیرفته ای. می دانم تو هم در ایام شادی ما شاد هستی. می دانم این بار به همراهی دل ما شاد شده ای. مثل ما رسم عید گرفته ای. می دانی چقدر خوشحالم؟ گاهی خوشحالی نوروز -یا همان نیروز- متفاوت تر از بقیه شادی هایم می شود. می دانی چرا؟ چون نوروز خود به خود عید نیست. نگاه تو به شادی من آن را برایت عید کرده است. یعنی شادی تو فقط به خاطر من است. منٍ فارسی! منٍ باستان! منٍ آریایی! مولای من کاش همیشه نوروز بود. چون در نوروز تو به خاطر من شادی. به خاطر من! منی که سالیان سال مشتاق یک نگاه توام. مشتاق یک لحظه که به خاطر من تبسم کنی. ای نوروز تو چقدر خوبی! بالاخره کاری کردی که همیشه در انتظارش نشسته بودم. از تو ممنونم ای نوروز . . غدیر واقعه ای خاص و مهم در تاریخ اسلام! اسناد واقعه غدیر در 110 کتاب معتبر اهل سنت!! استناد امیرمومنان علی (ع) به واقعه غدیر در اثبات خلافت خود! نقد دیدگاه های اهل سنت درباره مهم ترین واقعه تاریخ اسلام (( غدیر! )) ای پرده نشین آسمان! ندبه خواهم خواند!

باورم کن , بی تو تنهام , تو نباشی سرده دنیام!



بهت گفتم دوستت دارم
اما تو رفتی!
حالا لحظه ها می گذرن
آروم و به سختی!
تا اعماق غم های خروشان! 
سکوت تو فریاد می زند که من را نمی خواهد!
من می روم . .


امشب می نویسم!
روی موج خفته ی دریا!
آخرین سرود حیاتم را!
بیا . . .
می خواهم برای تو بنویسم!
سلامی به بلندای قامتت و به زیبایی نور رویت 





اگر تا سپیده دم نیایی
| :قالبساز: :بهاربیست: |


