یا زهرا(س)

 

دوست دارم بعد از غیبتی نسبتا طولانی کارم را با متنی درباره حضرت فاطمه(س) شروع کنم.

این متن را دوست عزیزم آقای محمد علی نوشته اند.

 

 

فاطمه جان!
تو ققنوس بودی، اما افسانه نه!
نه بودنت افسانه بود، نه سوختنت و نه رفتنت؛ تو افسانه ققنوس را به افسانه­ها سپردی.
تو ققنوس بودی، اما افسانه نه!
تو بال زدی، اما نه بر فراز بلندی که پشتِ در.
تو سوختی، اما نه با هیزمی که خودت گرد آورده باشی!
تو ققنوس بودی، اما هزار سال عمر نکردی!
تو تنها ققنوسی هستی که هجده سال عمر کرد؛ اما کودک تو قرنهاست که می­بالد و می­زید...
بر بلندای زمان ایستادی و آواز سر دادی، خوش تر از ققنوس و زیباتر از او.
تو آواز سر دادی و آواز خوشت در دهلیز زمان پیچید. نامردمان آوازت را تاب نیاوردند، هیزم آوردند تا بسوزانندت؛ غافل از اینکه ققنوس با سوختن متولد می­شود!
آتش که شعله ور شد، بال زدی، بال زدی و بال زدی...
سوختی، سوختی، سوختی و خاکستر شدی...
آن چنان سوختی که از لهیب آتشت هنوز آن گل میخِ خونین گداخته است...
آن چنان سوختی که تنها خاکسترت ماند و بس. شبحی از آنچه بودی...
سوختی و هم­چون عود که گاه سوختنش عطر می افشاند، عالم را معطر کردی...
خاکستر شدی و از خاکسترت کودک اسلام متولد شد، روئید و بال و پر گرفت...
و اگر آن در نیم سوخته میراث مهدی شده از این روست که آن خاکستر راز بقای اسلام است.
تو اگر نمی­سوختی پشت آن در، اسلام با پیامبر دفن می­شد. اصلاً تو دوباره زنده­اش کردی. تو اگر بال نمی زدی، عنقای بلند پرواز اسلام کجا توان بال گشودن می­یافت؟
تو سرودی، خوش ترین نغمه را و بشر، انسانیت را از کلامِ تو آموخت.
گویند ققنوس هیزم­ها را كه مشتعل ساخت، آرام در میان آتش می­نشیند تا بسوزد و خاکستر شود، آرامِ آرام...
آه! که چقدر دلم برایت می سوزد، حتی نگذاشتند آرام آرام بسوزی و خاکستر شوی، به میان کوچه­ها کشاندندت...
ققنوسِ آتش گرفته، ققنوسِ بال شکسته تو را به میان کوچه ها کشاندند... اما خاکسترت پشت در باقی ماند، همدم دخترکت و قاتل همسرت...
ققنوسِ پر سوخته، ققنوسِ هجده ساله، چقدر زود از زندگی سیر شدی!!
تو سوختی، خاکستر شدی، کودک اسلام دوباره متولد شد و علی مُرد...!!
علی همان روز که تو بال می زدی، جان داد؛ با نفس نفس زدن­های تو، نفس­هایش به شماره افتاد؛ چادر خاکی تو را که دید، رخت از این دنیا بربست...
تو ققنوس بودی، علی هم ققنوس بود. تو سوختی، علی هم سوخت...
اما...
تو بال زدی، بال زدی، شعله ور شدی و زود سوختی...
علی اما، بال نزد. نه اینکه نخواهد، بال­هایش را بسته بودند! علی، آرام سوخت، سی سال، سی سال طول کشید تا خاکستر شد...
بیچاره علی!! دو بار سوخت، یک بار با تو- همان جا پشتِ در- و یک بار در فراق تو...
نه نه! علی نه یک بار، نه دو بار که سی سال هر روز سوخت و هر روز خاکستر شد:
هر وقت چشمانش به آن در نیم سوخته می­افتاد. هر گاه در کوچه بنی­هاشم قدم می‏گذاشت، هر بار مخفیانه آن چادر خاکی را در آغوش زینب می­دید، هر بار چشم در چشمان حسن می دوخت و از آیینه چشمانش تصاویر دهشتناک آن روزِ سخت را می­دید- همان روز که فقط حسن دید و در و دیوار کوچه. کودکش هیچ­گاه برایش نگفت آن روز در میان کوچه چه اتفاقی افتاد، اما چشم خدا همه چیز را می­بیند: سندی پاره می­شود، دستی بالا می­رود، ققنوسی نقش زمین می­شود و کودکی سخت متحیر می­ماند که چه کند؟ مادر را دریابد یا با دستان کوچکش اجنبی را براند...؟! .
هر بار زهرخند­های آن نامردان را می­دید که به خود می بالیدند چرا که عاقبت انتقام بدر، احد و خیبر را از علی گرفتند و چه سخت انتقامی...
هنوز نمی­دانم چرا دومی علی را تهدید به مرگ می کرد؟! او علی را کشته بود، همان جا پشتِ در...
آري! علی هم ققنوس بود، سوخت تا کودک اسلام متولد شود؛ اما تدریجی سوخت و خاکستر شد؛ و چه رنجی است سی سال سوختن. چشم در چشم قاتلین عزیزترین یارت دوختن، بغض کردن و لب فروبستن، قبضه شمشیر در دست فشردن و خونِ دل خوردن، مبادا کودک نوپای اسلام از پای بیافتد!
آری! افسانه ققنوس، سخت شگرف است و عجیب؛ اما حکایت تو و علی، شگرف­تر و عجیب­تر؛ که افسانه ققنوس را به افسانه­ها سپردید...

 

 


 

نوشته شده توسط ققنوس در چهارشنبه نهم اسفند 1385 ساعت 1:11 قبل از ظهر موضوع تو ققنوس بودی! | لینک ثابت