ای آخرین ستاره

 

شب كه مي شه در اعماق خاطره هام فرو مي رم.

 

و از لابه لاي تاريكيهاي حافظه ام به روشني زمانهاي دوستي ام

 

با تو بر مي خورم .

 

به آن زمان كه راهي به آسمان داشتم و در زير سايه ماه از هر

 

بلايي درامان بودم .

 

آن زمان كه كودكي بودم، طينتم سرشته بر فطرت الهي ، و

 

كسي جز تو و پروردگارمان را نمي شناختم .

 

نه زبان بيان داشتم و نه قدرت عمل.

 

سينه بودم و در صفحه سينه ام غير پاكي هيچ نبود.

 

آن زمان كه رشته ارتباط من با تو ، ناراحتي هايم را با غمهاي تو و

 

لبخند هايم را با خوشحالي تو پيوند مي زد .

 

و نيز رؤياهاي خود را به خاطر مي آورم كه چه شيرين است با تو

 

بودن در عالم رؤيا .

 

اي كاش كه اين تن لياقت اين را پيدا كند كه در بيداري نيز به حضور

 

تو نايل شود .

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط ققنوس در سه شنبه نهم خرداد 1385 ساعت 6:32 بعد از ظهر موضوع شبهای خاطره | لینک ثابت