چه زود پاییز از راه رسید

و ابرهای تیره، آسمون را پر کردند!

راستی امروز بارون هم اومد . .

آروم و پیوسته

زیبا و عاشقانه

لبریز از مهر و دوستی

با نوایی بهشتی، آرامشی عمیق و روحی لطیف!

<< و من از پشت پنجره اتاقم دوباره تو را دیدم! >>

امروز بارون اومد

از اون بالا بالاها

از آسمونی که نام تو در اون نقش بسته!

<< بارون بارید و قطره های اون روی گونه هام لغزید . . >>

باور نمی کنی که امروز وجود تو را با تمام وجودم حس کردم . .

وای! که چقدر بی تو غریبم!

چقدر تنهام . .

چند وقتی بود که چشم های آبی آسمون را ندیده بودم

بغض ابرهای گرفته را لمس نکرده بودم

صدای شرشر بارون از ناودون خونه را توی کوچه نشنیده بودم

پرواز پروانه ها را زیر بارون حس نکرده بودم

چند وقتی بود که از اون کوچه عبور نکرده بودم!!

همون کوچه که وقتی از اون رد شدی خیره خیره به تو نگاه می کردم

همون کوچه که تو اون شب مهتابی . .

. . .

آره!

امروز بارون بارید!

<< و من دوباره در غم هجر تو تب کردم . . >>

 


 

نوشته شده توسط ققنوس در جمعه دهم آبان 1387 ساعت 11:1 بعد از ظهر موضوع باور نمی کنی! | لینک ثابت