((ا نتظار لاله ))

   

مدينه در تلاطم است. مردم نگران و مضطرب به نظر مي رسند. چهره شهر دگرگون شده و مثل روزهاي گذشته عادي به نظر نمي رسد. برخي از مردم بر در خانه‌هايشان آمده‌اند و به سوي نقطه معيني نگاه ميكنند و با اشاره انگشت‌، مكان خاصي را به يكديگر نشان مي‌دهند. عده‌اي ديگر در دسته‌هاي كوچك و بزرگ در وسط كوچه‌ها جمع شده‌اند و با ناراحتي عجيبي با يكديگر گفتگو مي‌كنند.

تعدادي از زنهاي مدينه گريه مي‌كنند و با خواهش و التماس از شوهران خويش، مي‌خواهند تا به ياري اهل بيت پيامبر‌ بشتابند.

كودكان نيز از بازي كودكانه خويش دست كشيده و حيرت زده جماعتي را مي‌نگرند كه با شمشير بركشيده و يك بغل هيزم به سوي خانه فاطمه‌ مي‌روند. اين گروه كه به سركردگي خليفه دوم و براي گرفتن بيعت از علي‌، اين چنين آشوب برپا کرده اند براي خلق نقطه‌اي سياه و لكه‌اي ننگين بر دامان تاريخ آمده‌اند.

واقعه‌اي كه عرق شرم را از جبين بشريت سرازير مي‌كند و چشم مؤمنان را اشك آلود مي‌كند.زمان خود را براي وقوع فتنه‌اي عظيم آماده مي‌كند. امتحاني بزرگ، كه در آن مؤمن از كافر باز شناخته مي‌شود. چرا كه اين گروه كه اكنون غوغايي در مدينه به راه انداخته‌اند به هواي رياست وحكومت بر مردم آمده‌اند و انگار كه در طول زندگاني خويش منتظر از دست رفتن پيامبر بودند، تا با رفتن او بتوانند به آرزوهاي خود جامه عمل بپوشانند. اينان كه احاديث و فرموده‌هاي پيامبر را جمع کرده و به آتش كشيدند و (( قانون منع نقل حديث از پيامبر )) را جزء قوانين حكومتي قرار داده بودند، مي‌خواستند تا از پيامبر نامي هم باقي نماند. طمع رياست و شهوت حكومت بر مردم، آنچنان در جان و دل اينان نفوذ كرده بود كه حتي از دفن پيامبر سر باز زدند و  بدن مطهر او را بر روي زمين رها کردند.

و اكنون كه هر كدام به مقام و جايگاهي در حكومت ابوبكر رسيده‌اند، بيعت علي‌ و بني هاشم را براي استمرار و استحكام پايه‌هاي حكومتي خويش لازم مي‌دانند. و آمده‌اند تا حقي را كه خدا براي علي‌ابن‌ابيطالب‌ قرار داده است به زور از او بگيرند.

آمده‌اند تا خشم خدا و پيامبر‌ را شامل حال خود و بلكه شامل حال مردم بي تفاوت نسبت به اين مسئله بكنند.

شمشير آورده‌اند. شمشيري كه وارثان آن بني اميه و بني عباس خواهند بود. تا سرانجام با آن بدن حسين ابن علي را در كربلا پاره پاره كنند. و بلكه به آيندگان خويش بياموزند تا با آن جانشينان پيامبر وائمه معصومين او را از روي زمين بردارند وسبب غيبت امام زمان ما حضرت مهدي‌ گردند.

مكر وحيله آورده‌اند. همان حيله‌اي كه ابليس با آن آدم را از بهشت بيرون راند.

دل آورده‌اند. دلي كه از تيرگي گناه، نور فاطمه‌(س) و علي‌(ع) را هرگز نتواند ببيند.

وهيزم آورده‌اند. چوبهاي خشك و بزرگي كه به راحتي بسوزد.

آتش نيز آورده‌اند. آتشي كه شعله‌هاي آن تا كربلا و بلكه تا  اعماق تاريخ زبانه مي كشد.

و مي دانند چه كسي در خانه است. علي‌(ع)، ولي خدا. فاطمه‌(س)، حجاب خدا. حسن‌(ع)، نور خدا. حسين‌(ع)، خون خدا. زينب‌(س)، خواهر حسن و حسين و . . . هيزمها را شعله‌ور کرده و دور خانه چيده‌اند.دارند فرياد مي‌كشند و ازعلي‌ مي‌خواهند تا آنها رااجابت کند والا خانه را به آتش مي‌كشند.

آتش دارد زبانه مي كشد. در چوبي خانه نيز دارد مي سوزد.

انگار كسي پشت در آمده است.

ببين، فاطمه‌ است.دارد موعظه ونصيحت مي‌كند و دشمنان خدا را به حق پدرش رسول الله‌ قسم مي‌دهد. اما گوش نمي‌دهند.

و اصلا نمي‌خواهند توجه ‌كنند، كه با كدام قلب؟ چون كه قلبي ندارند تا با آن تفقه كنند. و كدام چشم؟ كه چشمي ندارند تا با آن ببينند.و كدام گوش؟ كه گوشي ندارند تا با آن بشنوند.

                              (( صم بكم عمي فهم لا يرجعون ))

 

نه! گستاختر از آنند كه سخن دخت آخرين رسولان را اجابت کنند. زبانه‌هاي آتش بيشتر شده است.واگر همين طور ادامه يابد خانه را با اهلش به آتش مي‌كشاند.همه از علي‌ مي‌ترسند و با شمشير بركشيده موضع گرفته‌اند تا مبادا حيدر كرار بر آنها حمله كند. چرا كه با رعد ذوالفقار آشنايند و با غرش علي‌ نيز. و مي‌دانند كه حريف طوفانهاي سهمگين او به هنگام نبرد نيستند و در گردبادهاي مهيب،  هيچكس را ياراي او نيست.

اما خدایا علي‌!سكوت كرده است.انگار كه نمي‌خواهد شمشير از غلاف بيرون كشد. ديگران نيز فهميده‌اند. آخر پيامبر از او قول گرفته است  كه در صورت تنهايي ونبود ياور، سكوت کرده و صبر پيشه كند. چرا كه به تنهايي جنگيدن و به زور حق خويش را باز پس گرفتن، نه به صلاح دين ونه به صلاح جامعه است.

فهميده‌اند، چون علي‌ تنهاست و جز همسرش فاطمه‌ و چند نفري بيش ياوري ندارد.

پايبندي علي‌ به تعهدش در برابر پيامبر، جسارت اين عده را نسبت به خاندان وحي بيش از پيش کرده است. ببين، مي‌خواهند حمله كنند و وارد خانه شوند! هر چه در را هل مي‌دهند نمي‌توانند آنرا باز كنند. آخر فاطمه‌ پشت در ايستاده ومانع شده است.

نگاه كن! آنجا را مي‌گويم. صداي شكستن چيزي مي‌آيد. نه، صداي کوبیده شدن در است. نه! لگد عمر است كه با پاي خويش درب خانه را بر هم كوبيد. دست او نيز بالا رفته است انگار مي‌خواهد كسي را بزند.ازدحام افراد براي دستگيري علي‌ غائله عجيبي به راه انداخته است.همه داخل خانه ريختند و دارند (( حبل متين الهي )) را كشان كشان مي‌برند. ريسمان به گردنش انداخته‌اند ودر حضور همه او را به نزد ابوبكر مي‌برند.

ولي مادرم . مادرم فاطمه‌ چه شد. آه، پشت در افتاده است! نكند اتفاقي برايش پيش آمده باشد. آخر او حامله است و محسن را، كه چندي پيش پيامبرخبر او را به مردم داده بود به همراه دارد. ولي نه . .

چه مي‌بينم! ميخ در بر پهلوي او فرو رفته و ناله (( يا فضة اليك فخذيني )) او فضاي خانه را پر كرده است. آه خدايا! غنچه ها چه مظلومانه از ساقه‌ چيده می شوند. ضرب لگد، ناله زايمان ناموس خدا را در بين در و ديوار بلند کرده است.

تو! چشمانت را ببند. آری سعی کن نبینی!

چرا كه لاله فاطمه‌، حضرت محسن . . .

اما نه! همه می دانند که ياس چند روزي بيشتر فراق لاله را تحمل نخواهد کرد. بدنبال او خواهد رفت و فرزند شش ماهه‌اش را به سينه خواهد چسبانيد.

ولي صبر كن! آن گوشه را بنگر! دختر مظلومي سر به ديوار حجره نهاده، آرام آرام اشك مي‌ريزد. شش ماه است كه انتظار برادرش را مي‌كشد ولي حالا ببين، كه چگونه مادر مادر مي‌كند .

 

                                                                       

           

 

 


 

نوشته شده توسط ققنوس در شنبه بیستم خرداد 1385 ساعت 11:6 قبل از ظهر موضوع انتظار لاله | لینک ثابت