گفت: چشم ها را باید شست!



شستم و منتظر ماندم . .

 

گفت: جور دیگر باید دید!



دیدم و دوباره گریستم . .


گفت: زیر باران باید رفت!


رفتم و نبودش را با مغز استخوانم حس کردم . .

 

 


 

نوشته شده توسط ققنوس در جمعه پانزدهم آذر 1387 ساعت 8:0 بعد از ظهر موضوع چشم ها را باید شست! | لینک ثابت